تبليغاتX
پس از باران

سه شنبه یکم فروردین 1391

بدون عنوان

 

دوست داریم که بگذرد شب وروز سال و ماه انگار نه انگار که از فرصتی که برای زندگی کردن داریم کاسته می شود ، و چه زیبا خداوند می فرمایند ((ان الانسن لفی خسر))و به راستی که با گذشتن هر لحظه فرصت زندگی کردن و زمان کارهایی که می توانستیم انجام دهیم و ندادیم از دست می دهیم .  به سالی که گذشت فکر می کنم سالی بود پر از اتفاقات عجیب و غریب بارها در جلو کامپیوتر نشستم دست به کیبرد شدم که درد دلم را بنویسم و تو وبلاگ بگذارم و هر بار هم ترجیح دادم که بعد از نوشتن هرچه را که نوشته بودم پاک کنم و همه چیز را تو خودم بریزم .به هر حال در این سال نود برنامه ریزی های خوبی کرده بودم که در سال نود و یک به تعدادی از آرزوهام جامه عمل بپوشانم که متاسفانه رسوایی اخلاقی مسئول موسسه ......و نامردیهای مشتریانی که وام گرفته بودند و وحشت کسانی که پولشان را در آنجا سرمایه گذاری کرده بودند و بی خیالی مسئولینی که باید رسیدگی می کردند و نکردند سبب شد که به برنامه هایی که پیش بینی کرده بودم نرسم که هیچ شرمنده کسانی بشم که ازشان پول قرض گرفته بودم و به امید گرفتن وام در آن موسسه سرمایه گذاری کرده بودم . این بماند در این ماه آخر سال یک دفعه قیمتها آنچنان بالا رفت که در خریدهای نوروزی هم به معنای واقعی کلمه کم آوردم .

به هر حال سالی تازه و فرصتی تازه پیش روی ماست  و امید به آینده و توقع همه خوبیها از زندگی می تواند کمترین خواسته ما باشد .به امید آینده ای بهتر برای تمامی سرنشینان این کره ی کوچولوی خاکی . جهان وطن من است  و سعادتمندی تمامی هموطنانم بزرگترین آرزویم . نوروز مبارک

نوشته شده توسط یوسف در 4:53 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم بهمن 1390

نان ، صف ، خواب

الارم موبایل روشن می شود و من با آهنگ ((های به ناز های به ناز )) مرحوم حسن زیرک از خواب می پرم نمی دانم این آهنگ چگونه شده آهنگ زنگ الارم گوشی من ولی خداییش اصلاً ربطی به موضوع نداشت و تا موبایل را پیدا کرده و آن را خاموش کردم نزدیک بود بقیه اعضای خانواده را هم بیدار کند در این گیر و دار به یاد می آورم که نان نداریم و من باید به نانوایی بروم ، لباس پوشیده و از خانه خارج می شوم هوا هنوز گرگ و میش است و بیشتر مردم در خواب هستند صدای برفهای یخ زده را در زیر کفشهایم به خوبی می شنوم و و سوز باد سردی را که از دشتهای (کانی که وه) به من میرسد را به خوبی احساس می کنم به نانوایی میرسم و داخل می شوم دو نفر دیگر هم در نانوایی هستند و من بلافاصله جایی را برای نشستن انتخاب می کنم شاطر و بقیه همکارانش مشغول کار هستند و در حین پخت نان از بحثهای سیاسی، اقتصادی ، فرهنگی ، اجتماعی ، ورزشی  و .... هم غافل نیستند . نمی خواهم جسارت کنم ولی حرفهای بی ربطی در مورد قاچاق کالا در گذشته و حال می زدند و از چشمانشان پیدا بود که دوست داشتند نظر من را هم بدانند اما راستش من حاضر نبودم اجازه بدهم حتی یک قطره آدرنالین هم وارد خونم بشود می خواستم همین حالت خواب آلودگی را حفظ کنم تا رسیدم به خانه اگر شد ده دقیقه دیگر بخوابم نوبت من می رسد و من نان هایم را دسته کرده و از نانوایی خارج می شوم، هوا کم کم دارد روشن می شود و من در مسیر برگشت به یاد سرمای صبحا و صفهای طولانی نان و کوپن می افتم به یاد می آورم مردم ساعت سه صبح از خواب بیدار شده و جلو نانوایی صف می کشیدند در ساعت پنج صبح سر وکله نانوا ها پیدا می شد و در حدود ساعت شش  پخت نان شروع می شد و در این فاصله مردم با سماجت در جلو نانوایی می ماندند و می لرزیدند.آن روزها برود و بر نگردد خیر آن صفهای نامیمون به ما هم می رسید و چه صبحها که تا روز در آن صفهای بیهوده لرزیدیم و در چرتهایمان خواب یک رخت و خواب گرم و نرم را دیدیم .به خودم میام و می بینم که خانه هستم نان ها را روی اپن آشپزخانه می گذارم و لباسهایم را در آورده و به رخت خواب بر می گردم طبق محاسباتم می توانم ده دقیقه دیگر خوابیده و بعدبیدار شوم برای یک روز کاری دیگر .    

نوشته شده توسط یوسف در 10:30 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام دی 1390

مردن از نوع کرگدنی

یک دوستی داریم که آرزو می کند اگر روزی قرار باشد بمیرد این اتفاق در آفریقا و به وسیله یک کرگدن بیفتد . او می گوید به شدت به حیات وحش علاقه دارد و دوست دارد مردنش هم به وسیله حیوانات وحشی باشد اما در حقیقت انسان  عرصه را بر کلیه موجودات دیگر تنگ کرده است و هر سال که می گذرد محدوده زندگی سایر حیوانات کوچکتر و کوچکتر می شود به گونه ای که هر سال شاهد انقراض دهها گونه جانوری هستیم . امروز یک برنامه را در مورد جانوران در حال انقراض دیدم که بسیارناخوشایند بود واگر این وضعیت ادامه پیدا کند بزودی این کره خاکی پر خواهد شد از انسان و حیوانات به اصطلاح اهلیش و دیگر جایی برای حیات وحش نیست .

نوشته شده توسط یوسف در 9:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام آذر 1390

این یک رویا نیست

 

قبل از هر چیز باید اعتراف کنم شهرداری سقز در یکی دو سال اخیر واقعاً متحول شده و هیچ کس منکر این نیست که کارهای عمرانی فراوانی در سطح شهر اجرا شده و یا در حال اجرا است. و اوج این تلاش در کسب مقام اول شهرداری سقز در بین تمامی شهرداریهای کشور نمود پیدا کرد ، که جای بسی مباهات و دل گرمی است . در همین راستا اخیراً فیلم و تصاویر کامپیوتری از آینده حاشیه رودخانه سقز منتشر شده است که در این رابطه ذکر چند نکته ضروری است .

-          سرمایه گذاری روی حاشیه رودخانه سقز و تبدیل آن به یک منطقه توریستی طرحی است بسیارهوشمندانه ،ضروری و کلیدی در شکوفا نمودن شهر که می تواند به اولویت اول شهرداری برای سالهای پیش رو تبدیل شود.

-          نگاهی رویایی به طرح و توزیع تصاویر و انیمیشنهایی از آن  اقدامی است جسورانه  و در خور تقدیر

-          اما همان گونه که شهرداری هم در تبلیغات این طرح نوشته است (این یک رویا نیست) باید با واقعیت موضوع هم روبرو شده و طرحی واقعی از آینده رودخانه وحاشیه آن را عرضه می کردند . . اگر قرار است کسی بیاید و روی این طرح کار کند باید آینده پیش روی رودخانه را به مردم عرضه می کرد به گونه ای که وقتی یک سقزی به انیمیشن نگاه میکرد با تصاویری آشنا و لی تغییریافته از شهر روبرو می شد و می فهمید که کجا قرار است که دچار چه تغییری بشود . عرضه یک انیمیشن از شهری اروپایی که ماننده سقز ما یک رودخانه از وسط آن می گذرد و نوشتن این جمله که این یک روئیا نیست به نظر من نگاهی است شتابزده و سطحی به موضوع و بر خلاف آنچه که نوشته اند ،البته که این یک رویا است!! رویایی که با  عجله دیده شده و تنها نقطه مشترک آن با سقز ما رودخانه ای با  تعدادی پل است که امیدوارم در آینده تصویر واقعی از طرح شهرداری برای رودخانه که گفته اند قرار است توسط شرکت for you   اجرا شود منتشر گردد.

نوشته شده توسط یوسف در 5:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم آبان 1390

عبور از دیوار

معاون مدرسه با  لحن تندی صداش زد و گفت : امیر بیا اینجا . امیر با دست پاچگی گوشیش را غلاف کرد و ژست مظلو مانه ای به خود گرفته در ضمن اینکه گوشی موبایلش را در جیبش می گذاشت آمد جلو، سلام آقای احمدی

سلام مگه نگفتم حق ندارید با خودتان گوشی به مدرسه بیارید

بله آقا به خدا امروز خریدم ، دیگه قول می دم که با خودم به مدرسه نیارمش

اون چی بود که به بچه ها نشان می دادی

آقا به خدا هیچی

گوشیتو بیار ببینمش

بفرما آقا بخدا هیچی توش نیس قول می دم دیگه نیارمش آقا ...خوردم بخدا دیگه نمیارمش

توکه گفتی چیزی توش نیست  پس این چیه (عکس یک زن بدون لباس )

آقا بخدا ازش خبر ندارم آخه تازه گوشیمو خریدم

کی گوشیتو خریدی

آقا دیروز خریدم

پس چطور از داخل گوشیت خبر نداری !

آخه آقا تازه برام فرستادن هنوز نگاش نکردم

کی برات فرستاده ؟

آقا بچه ها

خوب این چیه تو گوشیت (فیلم بد )

آقا بخدا ازش خبر ندارم

خدا بزنه به کمرت چطور از داخل گوشیت خبر نداری  تازه یک روزه گوشیتو خریدی  چطور این همه چیزای بد ریختی تو گوشیت

آقا به خدا غلط کردم قول می دم که دیگه گوشیمو به مدرسه نیارم

خوب گیرم که گوشیتو به مدرسه هم نیاوردی اون هیجده ساعتی که تو خونه ای دیگه چه غلطی می خوای با گوشیت بکنی

آقا ...خوردم تو را خدا فقط گوشیمو بهم برگردانید آخه تازه خریدمش قول می دم که دیگه حرف شما را گوش کنم و گوشیمو به مدرسه نیارم آقا تو را خدا

باشه اینم گوشیت اون چیزای بد را هم پاک کردم ولی قول بده که دیگه از این جور چیزا رو گوشیت نزاری

آقا چشم به خدا قول می دم

و امیر در حالی که اشکاشو پاک می کرد گوشیش را پس گرفته و از معاون مدرسه دور شد

معاون مدرسه می دانست که اگر گوشی را هم نگه می داشت فرداش پدر یا مادرش می آمدند مدرسه و در حالی که ادعا می کردند گوشی مال خودشان است و پسرشان بدون اجازه آن را به مدرسه آورده است خواهان پس گرفتن گوشی می شدند . بیچاره این معاون خجالتی هم که روش نمی شد بگوید خواهر من برادر من اگه گوشی مال شماست این فیلمها و تصاویر بد مال کیه نکنه دور از جان شما هم  به این جور چیزا نگاه می کنید .

لازم به توضیح است که نگاه کردن به این فیلمها و تصاویر به آقای معاون هیچ ارتباطی نداشته و ایشان اجازه دخالت در امورات شخصی دیگران را به خود نمی دهند . اما توزیع و تکثیر این فیلمها درمحیط مقدس مدرسه جرم محسوب شده و با آن برخورد خواهد شد.

نوشته شده توسط یوسف در 4:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم آبان 1390

خوشبختی

گاهی وقتها از خودم خندم می گیره یا شاید به اونایی که تمام شب روزشان را با تمام نیرو کار می کنند که به موفقیت بیشتر و بیشتر برسند تو دلم می خندم. کسانی را می شناسم که سه  چهار یا پنج خانه دارند و لی مثل بی خانمانها آرام و قرار ندارند و سعی می کنند با تلاش و کار بیشتر به موفقیتهای بیشتری برسند. سالها قبل این جوری بودم حالا هم هنوز اون عادتو دارم  نمی دونید چه حالی می دهد وقتی که با چند نان گرم و تازه دو عدد تخم مرغ این روزا به شدت قیمتی  مقدار کمی رب و یک پیاله ماست بساطی را به راه می اندازید که انگار آخر خوشی های دنیا است. ولی دارم به سن  سی و چهار سالگی می رسم نکنه این تخم مرغهای لعنتی بلای جونم بشن . آخه من چندین و چند ساله با این بساط در اوج خوشبختیم . نیاد اون روزی که بگن بپا کلسترول خونت نره بالا .

خوشبختی کم قیمتی اگه به قیمت جونم تمام نشه ، تا حالا که خوب بوده به کوری چشم دشمنان آخرین باری هم که آزمایش دادم همه چیز میزان بود . تا آزمایش بعدی باید بیشتر بدوم که مبادا مثل تخم مرغ دور از جان بشکنم  . اما به هر حال قول  می دم دنبال خانه های بیشتر ندوم. چون تعریف من از خوشبختی یک جورای با بقیه فرق داره .

نوشته شده توسط یوسف در 7:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم مهر 1390

پارادوکس

1-   چند سال قبل یکی از آشنایان در جلو خانه شان چند درخت و جود داشت که از قضای روزگار اگر یکی از آن درختها نبود ایشان می توانستند شبها ماشینش را ازخیابان به پیاده رو برده و یک جورایی با خیال راحت تر بخوابند . اما ایشان می دانستند در زندگی متمدن شما برای انجام این جور کارها باید با کسانی که شهر را مدیریت و اداره می نمایند هماهنگی کنید ،پس ایشان بی درنگ به        شهر داری رفته و موضوع را مطرح کردند. که البته جواب شنیدند که جان این درخت به جان شهرداری بسته است و اگر این درخت را قطع کنید مثل این می ماند که با بولدزر بیایید و ساختمان شهر داری را ویران کنید. و اگر چنین تخلفی از شما سر بزند .............................. است .

2-   حد فاصل میدان جمهوری - هه لو-  تا میدان قدس حدود پنجاه درخت زیبا و سرسبز سالها بود که زندگی می کردند و فضای زیر این درختان هم چمن کاری شده و وقتی از نمای دور به این خیابان نگاه می کردی سرسبزی درختان و چمن کاری زیر آنها باعث می شد که شما گرمای آسفالت و جلوه های زندگی امروزی را به باد فراموشی بسپارید.

3-   چشمتان روز بد نبیند تمامی این درختان قطع شد چمن کاری آن با خاک یکسان گردید و بجای آن از یک نوع سنگ زشت که فکر کنم مربوط به تعریض جاده قوخ می باشد یک حایل بد ترکیب از بتن و سنگ بین خیابان ایجاد گردید که البته باید اضافه کنم از همین حالا می توان پیش بینی کرد که حتماً بجای تک تک این درختان میله های چراغ برق جهت تامین روشنایی و زیبا نمودن فضای شهر خواهند کاشت که جای  نگرانی نیست  . فقط این برای من شهروند سوال است که جان این درختهای زبان بسته به کجا بسته بود.

4-   راستی اگر من مردم ازم یک سنگ مرمر بزرگ و ضمخت نسازید که روی آن نوشته باشند فلان فرزند فلان  روی قبرم یک درخت زیبا بکارید که اگر کسی آمد حوصله چند دقیقه ماندن را داشته باشد

نوشته شده توسط یوسف در 0:26 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم مهر 1390

چادر نشینی از نوع مدرن!!!!


چند شب پیش  از مهمانی بر می گشتم مسیرم خورد به طرفهای پارک لاله درمسیر  توجهم به چادر هایی جلب شد که در ورودی پارک زده شده بود و لابد کسانی هم در این چادر ها خوابیده بودند . این چادر نشینان آوارگانی نبودند که خانه آنها را سیل برده باشد یا از جبر زمانه و فقدان مسکن چادر نشین شده باشند . اینان مسافرانی بودند که از سر خوشی و برای تفریح به اتفاق خانواده تصمیم به مسافرت گرفته و شبی را هم در چادر در شهر باستانی ما به روز رساندند. راستش شبها من تو خانه بخاری را که روشن می کنم هیچ ، یک پتو را هم به دور خودم می پیچم که مبادا سرما بخورم ، حالابرسد روزی ببخشید شبی  بخوام بعنوان تفریح به اتفاق همسر و بچه هام برم در یک چادر فزرتی در زیر یک درخت در پارک لاله در فقدان برق و سرویس بهداشتی مناسب و .... از سر تفریح و خوشی بخوابم . (خدا اون روزرا  نیاره )

حالا سوال اینجاست که اگر بانه یک شهر توریستی است و مسافران به شوق خرید کالاهای خارجی  رنج سفر را بجان خریده و چادر نشین می شوند چیش به ما می رسد . مگر نه اینکه یکی از مزایای توریستی شدن یک منطقه رونق هتل داری  است مگر نه اینکه خیلیها به امید این مسافران اقدام به زدن مغازه های کبابی (البته با اسم کباب بناب ) می کنند به این امید که این مسافران شب در هتل  و مسافرخانه بخوابند و روز در کبابی ها و رستورانها موجبات مسرت خانواده هایشان را فراهم کنند.

اما باور کنید این چادر نشینان به چراغ گاز  ، گوجه فرنگی ، سیب زمینی ، بربری و سایر متخلفات مجهزند چادر هم که بیا و ببین هر جا که دوست داشته باشند ملک خداست و چادر هایشان را بپا می کنند . تا یادم نرفته بگم خیلی ها به اسم مسافر از این چادرها استفاده های مشروع و نامشروع دیگری هم می کنند که این هم بماند

خلاصه رونق کسب و کار از این گردشگری پیش کش بار ترافیک و ناهنجار شدن فضای پارکهای شهر هم روش . نمی دانم به این موضوع هم فکر کرده اید یا نه خیلی از این مسافران از زور بی پولی نیست که چادر نشین شده و در این شبهای سرد به اتفاق خانواده تا صبح می لرزند چون قیمت خیلی از ماشینهایی که بغل این چادر ها پارک شده اند بیشتر از دار و ندار خیلی از ما خانه نشینها است. انگار این سبک از مسافرت تبدیل به یک فرهنگ شده (فرهنگ کوچ نشینی به شوق خرید کولر و LCD به سبک قرن 21) بیچاره اون سرمایه داری که پولش را روی هتل داری و مراکز خدماتی سرمایه گذاری نماید  .  

نوشته شده توسط یوسف در 10:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم مهر 1390

سالگرد

در آخرین دقایق امروز به یاد اوردم که وبلاگم وارد چهارمین سال از زندگیش شد .انگار همین دیروز بود که داشتم در مورد سه ساله شدن وبم می نوشتم . امسال هم لنگ لنگان خواهم نوشت به امید روزی که بیشتر بنویسم .

نوشته شده توسط یوسف در 8:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم شهریور 1390

شه مامه


1-   جمعه گذشته به اتفاق خانواده رفته بودیم به یکی از روستاهای اطراف و توفیق این را پیدا کردیم به اتفاق تعدادی از دوستان به یکی از جالیزهای دور و بر آبادی(به سان )  سرزده و حسابی از خجالت خربزه های ریز و درشت ترش و شیرین خوش طعم و بوی محلی (کردی ) در بیایم .

2-   در زمانی که در داخل (به سان ) به دنبال خربزه می گشتم چند (شمامه ی) زیبا و خوشرنگ پیدا کردم و تازه یادم افتاد که شمامه در فرهنگ کردها چه جایگاهی داشت . اگر در دیگر فرهنگها هدیه دادن یک شاخه گل نشانه ای از دوستی است ( منکر این نیستم که دادن شاخه گل در میان کردها نباشد ) اما بار انتقال این احساس عاطفی در گذشته های نه چندان دوردر میان مردمان روستا  بر دوش شمامه بود . و در گرمای تابستان چه شمامه هایی که در میان جوانان و دل دادگان رد و بدل می شد.    

نوشته شده توسط یوسف در 7:27 |  لینک ثابت   •