دوشنبه دهم بهمن 1390
نان ، صف ، خواب
الارم موبایل روشن می شود و من با آهنگ ((های به ناز های به ناز )) مرحوم حسن زیرک از خواب می پرم نمی دانم این آهنگ چگونه شده آهنگ زنگ الارم گوشی من ولی خداییش اصلاً ربطی به موضوع نداشت و تا موبایل را پیدا کرده و آن را خاموش کردم نزدیک بود بقیه اعضای خانواده را هم بیدار کند در این گیر و دار به یاد می آورم که نان نداریم و من باید به نانوایی بروم ، لباس پوشیده و از خانه خارج می شوم هوا هنوز گرگ و میش است و بیشتر مردم در خواب هستند صدای برفهای یخ زده را در زیر کفشهایم به خوبی می شنوم و و سوز باد سردی را که از دشتهای (کانی که وه) به من میرسد را به خوبی احساس می کنم به نانوایی میرسم و داخل می شوم دو نفر دیگر هم در نانوایی هستند و من بلافاصله جایی را برای نشستن انتخاب می کنم شاطر و بقیه همکارانش مشغول کار هستند و در حین پخت نان از بحثهای سیاسی، اقتصادی ، فرهنگی ، اجتماعی ، ورزشی و .... هم غافل نیستند . نمی خواهم جسارت کنم ولی حرفهای بی ربطی در مورد قاچاق کالا در گذشته و حال می زدند و از چشمانشان پیدا بود که دوست داشتند نظر من را هم بدانند اما راستش من حاضر نبودم اجازه بدهم حتی یک قطره آدرنالین هم وارد خونم بشود می خواستم همین حالت خواب آلودگی را حفظ کنم تا رسیدم به خانه اگر شد ده دقیقه دیگر بخوابم نوبت من می رسد و من نان هایم را دسته کرده و از نانوایی خارج می شوم، هوا کم کم دارد روشن می شود و من در مسیر برگشت به یاد سرمای صبحا و صفهای طولانی نان و کوپن می افتم به یاد می آورم مردم ساعت سه صبح از خواب بیدار شده و جلو نانوایی صف می کشیدند در ساعت پنج صبح سر وکله نانوا ها پیدا می شد و در حدود ساعت شش پخت نان شروع می شد و در این فاصله مردم با سماجت در جلو نانوایی می ماندند و می لرزیدند.آن روزها برود و بر نگردد خیر آن صفهای نامیمون به ما هم می رسید و چه صبحها که تا روز در آن صفهای بیهوده لرزیدیم و در چرتهایمان خواب یک رخت و خواب گرم و نرم را دیدیم .به خودم میام و می بینم که خانه هستم نان ها را روی اپن آشپزخانه می گذارم و لباسهایم را در آورده و به رخت خواب بر می گردم طبق محاسباتم می توانم ده دقیقه دیگر خوابیده و بعدبیدار شوم برای یک روز کاری دیگر .
